X
تبلیغات
گنجشک_باران_گل سرخ
انگشتهايي كه زير باران مي چكد!

جفت گیری شکوفه های گیلاس به بهار می رسد

یک گیلاس مانده روی میز یخ زده ای حوالی جهنم

می رسد به سن زجرهای من  

-شناسنامه ای خط خورد

کف دست چپم 

پر شده  بود از انگشترهای غرق خون

جای گوش هایم خنجر روییده بود

نگاه می کردی

چشمهایت بن بست می شد

و دیوانگی مرا فریاد می کرد

-ستاره ها همیشه در تاریکی می درخشند

شاید نسبشان برسد ب کر م های شب تاب ! 

حتی

نگین شناور در خون هم می تواند بدرخشد

-از راه ک برگردی

شکوفه های گیلاس را نمی بینی

بهار رفته

و من مرده ام!!!!!

(محدثه امینی-بهمن ماه ۹۲)

 

پی نوشت سبز و سفید/نیمه بهاری:

قدم های زمستان تندتر شده و کم کم بهار قدم می گذارد روی تن نیمه سرد زمین...****پیشاپیش سال نو مبارک ****-بهار ۱۳۹۳- دل شاد باشید و این که آرزومند آرزوهای سبز و بهاری شما هستم.

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 21:52 | لینک  | 

کودکم باش 

"خودت را" بریز درون قلبم 

نفس هایم را قرض بگیر 

زمستان از ما نمی گذرد  

انگشتهایم یخ زده  

 سایه ها از من عبور نمی کنند 

قدری آفتاب باید بخرم 

و دستهای آدم برفی را آتش بزنم 

خدا هم سردش شده! 

شال گردنم برای او 

و ادامه ی موهام را می ریزم توی قیچی 

به دستهای یخ زده تو نمی رسد!! 

-سنجاق سری توی سقف موهام پنهان شده 

انگار 

زمستان خانه کرده در من 

و دارم مرده ای می شوم بدون قبر 

روحم را در دست 

و به دنبال خوشبختی 

تمام ابرها را می ریسم 

برای دوختن لبهای دروغ ...

آن روزها  

کافه بدون دروغ های تو 

مشتری نداشت. 

حالا 

از ستاره ها سرباز می سازم 

سربازهایی  

که شب را به آفتاب نفروشند... 

(محدثه امینی-بهمن ماه 92)

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 0:31 | لینک  | 

پروانه های شهر را

به دور اولین حرف هایت می چرخانم

زمین ماورای تصور من و تو

و چرخشی به اندازه 365 ضرب در من

-خرما همیشه حکم غم داشته

و موهای خرمایی تو زیر برف همین بود.....

بگذریم...

دستم به پروانه ها که برسد

بال هایشان را تکه تکه خواهم کرد

و با لباس پست چی که همیشه سرمایی ست 

برایت می فرستم

این بار

نباید منتظر"زمستان" باشم

می دانم

می دانم این روزها پروانه به دور گل نمی چرخد!

در اطراف ما

گرگها  در پیراهن چوپانِ  راستگو

و چوپان با دست خودش

بره ها را کباب می کند

و چوپان نی نمی زند

و چوپان عبرت نمی گیرد از آن "چوپان"

و چوپان....

دارد تکراری می شود

و این حرف ها برای زخم های سربسته آرام بخش نمی شود!!!!  

حر ف هایم نیمه تمام باید بماند

باد پست چی خوبی نیست

گرد و خاک را پیوست حرف ها می کند...

(محدثه امینی-12/آذر /92) 

پی نوشت:  

تمام رویاهام دفن شد حالا باید بشینم بالای قبری که ساخته شده زار زار گریه کنم!

قلب آدمی می سوز د و آتش به تمام شهر می رسد!

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 23:8 | لینک  | 

وقتی به کسی علاقه مند میشی و اولش تمام سعی تو این میشه که اون نفهمه ولی احساسات دست از سرت بر نمیدارن و تو مجبور میشی دوست داشتنت را نشون بدی اون موقع ست که تمام دیوارهای شهر روی سرت خراب میشن و روزی هزار بار خودتو سرزنش میکنی که :"نباید میفهمید دوستش دارم"،نمیدونم چه چیزی باعث میشه وقتی طرف مقابلت میفهمه بهش علاقه داری کنار میکشه و حتی حاضر غرق شدنت را ببینه ولی به هدفهای دیگه زندگیش برسه،اون موقع ست که حتی اگه شاهزاده هم باشی خودتو کم میبینی...دلم گرفته از خودم از دنیا... 

زرد،قرمز،نارنجی؟ 

چه فرقی می کند 

این مشکل بزرگی نیست 

که پاییز خلاصه می شود توی رنگها 

مشکل این است 

که آدمها دارند رنگین کمان می شوند! 

(محدثه امینی-19 آبان 92)

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 12:17 | لینک  | 

و کبودی گلویم را 

زیر روسری خفه میکنم 

برهنه که باشد 

مادر می فهمد 

مشت مشت هم که قسم بخورم 

بوی تنت را از دهانم بیرون می کشد ...

بگذار 

کمی گریه بردارم

اشکهایم خاکستری شده

و گوش هایم تمام 

این صدای جیغ پروانه هاست 

به وقت دار زدن اسم تو از گلویم

که بیدارم می کند

مادر حق دارد مشکوک شود

نگاه تو خفه ام کرده بود!!!!!

(محدثه امینی-مهر ماه 92)

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 11:55 | لینک  | 

دختر سبزه روی جنوبی

باید جا بگیری کنار این نخل های تنومند

گلویت را محکم ببندی

و بغض هایت را بریزی توی فریاد

بدانی

تو "مریم" نیستی

که "عیسی" زبان باز کند

و بگوید:

گناه را اشتباهی به دور نگاه تو بسته اند؛

تا چشمهایت درد بگیرد

و با هیچ قانونی نتوانی ثابت کنی

طفلی که از تو متولد شده

نامش "عشق" است! 

(محدثه امینی-مهر ماه 92)

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 22:55 | لینک  | 

خوب که نبینی

همه چیز دنیا عجیب تر است

آسمان به خود موج می گیرد 

انگار

به تماشای ساحل نشسته ای!

حالا

سبد حصیری را که

از  چشمها برداری

دنیا شلوغ تر و تر می شود نگاهت...

(محدثه امینی-تیر 92)

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 12:25 | لینک  | 

و خوش به حال من!بله ,فارغ التحصیل شدم,سربازی هم که نداریم اما به بازار بیکاری پیوستم به هر حال فعلا دارم نفس راحت میکشم...................خدایا یه دنیا تشکر,دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم.

اومدم فقط همین رو بگم و در اولین فرصت با شعر جدیدم آپم,ایشالا.... اما دعوتتون میکنم به خوندن این شعر از زنده یاد "نجمه زارع" که خیلی دوست دارمش:


غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود
می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود
تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود
باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود
گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود



نوشته شده توسط محدثه در ساعت 17:43 | لینک  | 

چه اشتباه بزرگی

"و"

حرف وصل نبود

چه زیبا - چه زیرکانه!-

من 

"و" 

تو 

را از هم جدا کرد!!

(محدثه امینی-31 فروردین 92)


پی نوشت:

وقتی همه ی دنیا دست به دست هم میدن تا نفس بکشی زنده می مونی اما ذهنت زیر کوهی از درد دفن میشه و باید قلبت رو توی دستت بگیری و تا ابد گریه کنی فرقی نمیکنه با نوشتن شعر یا تخت بی روح بیمارستان....

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 23:32 | لینک  | 

موهایم طعم شانه ی باد را چشیدند

و من 

کافه تنهایی را

با عطر رزهای خیالی می چینم 

که خشکیدند زیر قدم های تکراری

-هوا سرد شده!

کافه شلوغ شده!!

و این آدمها -چقدر-شبیه تو دروغ می گویند!!!

(محدثه امینی-۱۶ /اردیبهشت/۹۲) 

 

پی نوشت:

قدم به قدم  اردیبهشت به پایان می رسد و من اردی بهشتی و اردیبهشتی ام! ۳۱ اردیبهشت تولدمه و این که یک سال بزرگتر شدن خیلی ذوق داره

نوشته شده توسط محدثه در ساعت 13:33 | لینک  |